در بم، به دلیل نبود تالارهای بزرگ، مراسم عروسی همیشه در خانهها برگزار میشد. شبی در کوچه بیبی، جشن عروسی با صدای ساز و دهل به اوج خود رسیده بود. مریم، عروس قصه ما، با چهرهای نورانی از آرایشگاه خارج شد و به همراه داماد به سوی مراسم گام برداشتند. داماد با پراید نو که به زیبایی با گلهای گلایل و رمان تزئین شده بود، وارد کوچه شد. شادی و پایکوبی مهمانان، مانند جریانی پرشور، فضای کوچه را شاداب و مفرح کرده بود.
اما در انتهای کوچه، جوانی با دل شکسته به دیوار تکیه داده بود. سیگار در دستانش میلرزید و اشک در چشمانش میدرخشید. او به جشن عروسی نگاهی انداخت و غم عمیق و سنگینی در دلش احساس کرد؛ جوانی که عاشق مریم بود، اما نتوانسته بود به خواستهاش برسد و حالا فقط میتوانست از دور نظارهگر شادی دیگران باشد…